حقيقت انسانى

از آيات قرآن و سخنان معصومان(ع) اينگونه برمی‌آيد كه آنچه مايه شرافت و برترى انسان بر ديگر مخلوقات، مسجود ملائكه قرار گرفتن او، تبريك گفتن خداوند به خويش در آفرينش وى، موجب شايستگى و استعداد او براى حمل امانت و عهده‌دار خلافت الهى شدن وى است، روح خدايى است كه در كالبد او دميده شده است.

اين روح نزديك‌ترين مخلوق از نظر مراتب و كمالات وجودى به خداوند، مظهر و مجلاى وجه‌الله، آينه تمام‌نماى اسماء و صفات الهى و جلوه كامل و تامّ پروردگار متعال است.

قرآن كريم سه ويژگى براى روح برشمرده است:

1) عالم وجود داراى دو مرتبه عالم خلق و عالم امر است. عالم امر برتر از عالم خلق است و محدوديّتهاى عالم خلق را ندارد. عالم خلق، عالم اسباب و مسبّبات و تدريج و مشروط بودن هر چيز بر وجود مقدّمات و علل است، امّا در عالم امر وجود هر چيز، مستقيم و بي‌واسطه به اراده الهى وابسته است و به صِرف اراده حضرت حق، در يك آن و بي‌درنگ به‌وجود می‌آيد. روح فراتر از عالم خلق و متعلّق به عالم امر است.

2) روح موجودى عظيم‌تر از تمامی‌ فرشتگان است. ملائكه از شئون روح و به منزله بال و پر و شاخه‌هاى روحند همان‌گونه كه قوا و حواسّ انسان از شئون حيات او هستند و به دلیل همراه بودن جلوه با متجلّى، تبعيّت معلول از علّت و...، ملائكه نيز همواره همراه، تابع و ملازم روحند و با فرود آمدن روح، آنها نيز فرود می‌آيند.

3) روح، عارى و برى و مقدّس و منزّه از هر عيب و نقصى است و همه كمالات را تمام‌عيار در خود دارد. لذا قرآن كريم قداست همه جانبه را به روح نسبت می‌دهد.

امّا آنچه در پيكر انسان دميده شده است تماميّت روح با همه كمالاتش نيست. قرآن می‌فرماید: نَفَختُ فيهِ مِن روحى: از روحم در او دميدم. یعنی مرتبه نازله و رقيقه روح و صورت زير حجاب قرار گرفتة آن در انسان دميده شده است. سلوك عرفانى نیز چيزى جز شكستن و دريدن اين حجابها براى رجعت به مبدئى كه پيش از هبوط به اسفل سافلين آنجا بوده‌ايم و صعود براى نيل به حقيقت انسانى خويش، كه همان روح است، نیست.

نتايج حاصل از بيدارى

در پرتو بيدارى و آگاهى حاصل از آن، اوّلا مشخّص شد انسان اين موجود حقير عاجز كه می‌بينيم نيست. انسان را بزرگ آفريده و بزرگ آفريده است. از سوی دیگر خداوند در بين مخلوقات، تنها انسان را فعلاً و صفتاً و ذاتاً به وِزان و متناسب با خود آفريده است و لذا تنها انسان می‌تواند در فعل، صفت و ذات، آينه تمام‌نماى فعل، صفت و ذات الهى باشد.

نفس حيوانى فاعل بالآله و الحركه است؛ يعنى براى اينكه كارى انجام دهد هم به ابزار نيازمند است و هم بايد اعضا و ابزار مزبور را به حركت درآورد تا كارى انجام شود. امّا روح انسانى فاعل بالقصد و الاراده است. يعنى بدون نياز به اعضا و ابزار و حركت و تقلّا، به صِرف اراده و خواست او، كارها انجام می‌شود. به تعبير ديگر، انسانى كه به حقيقت خويش بازگشته، مظهر صفت «كُن فَيَكون» حضرت حق است. انسانى كه حجابهاى ظلمانى و نورانى را درنورديده و به تماميّت روح راه يافته، به مقام ولايت دست پيدا كرده است. چنين كسى با مُلك وجود خود بر عالم شهادت مطلقه، يعنى عالم مادّه و طبيعت، با مثال و خيال متّصل خود بر عالم خيال و مثال منفصل، كه برزخ عالم وجود است و با عقل خود بر عالم عقل، كه عالم فرشتگان، اسماء و حقايق ملكوتيّه است، تسلّط دارد و تمامی‌ عوالم، تحت تسخير و اراده او قرار دارند.

بيرون از وجود انسان هيچ خبرى نيست. همه چيز در درون خود اوست. چشم اميد به هيچ عارف و پير و مرشدى نبايد داشت تا او چيزى به انسان بدهد. در پرتو توجّه و پى‌بردن به حقايق فوق، هر انسان خردمندى به اين نتيجه مي‌رسد كه آفرينش او پوچ و عبث نبوده و در اين دنيا بى‌هدف و بيهوده رها نشده است و بايد با برگرفتن توشه معرفت، از راه علم و عمل، تزكيه و تهذيب، و طاعت و بندگى، به جايگاه رفيع اصلى خود عزيمت كند.